تبليغاتX
اهای تو که این همه دوری از من...
درد و دلهای عاشقانه
چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی؟

چه کسی می داند که تو در حسرت یک زوزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشای

                       تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

خدايا! می توان با يک زيرانداز ساده زير سقف آسمان خوابيد و دغدغه نداشت.
 
 می توان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد.
 
می توان لبخند ها راغنيمت شمرد و فقط در خلوت اشک ريخت.
 
می توان بی هيچ غصه ای نفس کشيد و دلشوره ای نداشت و از اندوه و رنج، آه نکشيد.
 
خدايا! سوزش سرما هم بی معنا می شود اگر وجود آدم را از عشق و صفا گرم کنی!
 
می توان ياسی چيد و می توان آن را به ديگران هديه داد و دل ها را با کينه غريبه ساخت 
و بذر مهربانی پاشيد.
 
می توان..... اگر تو بخواهی ، اگر تو کمک کنی!!
 
خدايا ! ناله هايم را بشنو و به خاطر بسپار.
 
بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامين سو به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاه من،هرگز طلوع و غروب خورشيد را نديدم.
 
خدايا! بسته دلی براِت می فرستم. وقتی آن را باز می کنی مواظب باش.
 
چون قلب من شکستنی است!!! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

سلام

سلام من این بار تقدیم به کارگر دل شکسته.

کارگری که در میدان انتظار به امید آمدن،...سرما را در بغلش احساس می کند

کارگر به تاولها و زخمهای دستش خیره شده و ناگهان اشک از دو چشمانش بر رویه دستانش جاری می شود

این اشک به خاطر زخم دستانش نیست این اشک به خاطر زخم دلش است

دیشب وقتی ناخودآگاه دفتر انشاءِِِِِِ دخترش در مقابلش بود

شروع کرد به خواندن

موضوع/از خدا چه می خواهید؟

سلام خدا جون

من خدا را دوست دارم چون به من بابای مهربونی داده

من خدا را دوست دارم چون به من مامان مهربونی داده

خدا جون پدر من کارگر زحمت کشی است

خدا جون از تو می خواهم  زخمهای دست بابامو خوب کنی چون وقتی سرمو روی سینش  می ذارم  تا بابا منو ناز کنه از دستاش خون میآد

خدا جون از تو می خواهم وقتی مامانم فرش می بافه و به من املاء می گه  سرفه نکنه آخه آنقدر غلط هارو پاک می کنم پاکُنم تمام میشه

خدایا من خیلی چیز ها از تو می خواستم اما .................پایان

دلیل اما را پدر  دانست چون کاغذ دفتر دیگر تمام شده بود

می خواهم بنویسم اما دیگر دوست ندارم در این مورد بنویسم

کمی فکر کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

پروردگارابه من بياموزدوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق
بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم
را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به
صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند......
 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

هی فلانی ! زندگی شايد همين باشد؟

يک فريب ساده و کوچک

ان هم از دست عزيزی که تو دنيا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی بايد همين باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

Image and video hosting by TinyPic 

+ + +

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

خدایا کفر نمی گویم ،

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم ؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی .

نمی گویی؟

خداوندا

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مس قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی ؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است

و از احساس سرشار است  .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمان خراش نشسته و سیگار می کشید.مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت ته سیگارش را پایین بیندازد" نه خودش را

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

برو ای ترک(زیبارو)که ترک تو ستمگر کردم

حیف از ان عمر که در پای تو سر کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم امده بود

زان همه ناله که من پیش تو اخر کردم........

.................................................

دیر گاهیست که تنها شده ام ..........

خدایا روشنی را به دلم هدیه کن

خسته ام از این همه تنهایی

روزگاره پر از اندوهم را در یاب که دیگر طاقت ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

تا اطلاع ثانوی تعطیل.شاید هم برای همیشه.ممنون از همه اونایی که تو این مدت سری به این کلبه زدن

 

 

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 


دوست داري ؟
دوست داري ،‌ مثل بچه ها برايت
تيله هاي شرابي جمع كنم
دوست داري برايت بميرم
تا يك جمجمه ي ترسناك براي قشنگي خانه ات باشم
دوست داري
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

عاشقی !

 

چشمک بزن چراغ  ِ خیابان  ِ عاشقی !

در بهت ِ  چشم  ِمرغ  ِغزلخوان ِ عاشقی

 

شاید بهار هم  ، شبی از دوردست  ِخویش

تن در دهد به سوز ِ زمستان  ِ عاشقی

 

قدری بخند در شب دلگیر ِ  چشم من

برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !

 

عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است

بر پیکر ِ  الهه ی بی جان عاشقی

 

اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود

با بغض های ابر ِ  بهاران ِ عاشقی

 

گاهی نظر به چشم  ِ پر از شور ِ زندگیت

گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ  عاشقی

 

در خواب ِ  گریه های خودم غرق  می شوم

این رعد و برق هرشب و باران  ِ عاشقی

 

ای کاش بعد  ِ مـُردن  ِ من  ، دوستان  ِمن

دفنم کنند در غزلستان  ِ عاشقی

..................................................

میعاد

 

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات تو را دوست‌می‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پل
پرنده‌ها و قوس‌وقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پرده‌يی که می‌زنی مکرّرکن.

 

در فراسویِ مرزهایِ تن‌ام
تو را دوست‌می‌دارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندام‌ها پايان‌می‌پذيرد
 
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
  به‌تمامی

فرومی‌نشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
 

چنان‌چون روحی
  که جسد را در پايانِ سفر،

تا به هجوم کرکس‌هایِ پايان‌اش وانهد...

 

در فراسوهایِ عشق
تو را دوست‌می‌دارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.

در فراسوهایِ پيکرهای‌ِمان
با من وعده‌یِ ديداری بده

...................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

غم پنهان

 

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری..........................................................................

..............................................................

به نام عشق

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن...........................................................

..............................................

صدای خیس

 

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران


ومی رقصيد عطر ِ كال ِ  كاج  ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه


ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

 

ميان  ِ چشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال


خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم  ِ بی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ،  يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِ زنجير در باران .......................................................

.......................................................

منتظر

 

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم


جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران  ....................................................

...................................

نشان تو

 

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست......................................

.......................................................

غزلی برای تو

 

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو.................................

......................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

                 

دچار یعنی عاشق

 

و تو فکر کن ماهی کوچکی دچار دریایی بی کران شود....

 

                         سهراب سپهری


روزها راه تا فاصله ها برداریم
شب ها گله و شکوه و حرف
که دلی پرخون داریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
تو چرا خاموشی ؟
سالهاست که ما منتظر دیداریم
شب هاست
که با یاد تو ما بیداریم
من همین لحظه ی دیدار
فرصت دارم
بیا دست از سر غم بر داریم
مگراین لحظه چه فرصت داریم ؟

 

 


 

روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی

بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی

که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت

محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است

نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام

چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها

افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه

کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش

خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او

تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار

نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین

عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

به خيابان ميروم برهنه وسبك دلم اززيرپوستم پيداست به خيابان مي روم چقدرتشنه ام آقا!ي نوشابه پولش؟ جزدلي پاك هيچي ندارم همه مي خندند به نانوايي مي رسم چقدرشلوغ است ومن چقدرگرسنه آقا!ي نون پولش؟ جزدلي پاك هيچي ندارم همه مي خندند سواراتوبوس مي شوم مثل ماهي كنسرو به هم چسبيده ايم صداي شاگرد اتوبوس مي آيد بليت؟ جزدلي پاك هيچي ندارم همه مي خندند پيش خود مي گويم چقدرخوب است بعد اين همه سال ،مي بينم كه مردم مي خندند!ا

.......................................................

 

): دل که آشفته ي روي تو نباشد دل نيست آنکه ديوانه ي خال تو نشد عاقل نيست

.......................................................

عشق نفس نیست که خوابش کنی!! می شکند ، هرچه جوابش کنی!! درد همین پت پت غم در تن است مقصد من قافله ی رفتن است......

....................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

پند می دهم:

ای ناشناس ، تو را نمی شناسم و مرا نمی شناسی ، اما سعی کن

در زندگی همیشه خودت باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

 

 

screen saver

 

 

 

 

 

 

واقا زیباست گوگوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 

 

 
 
 
 




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  | 

قهرمانی  پرسپولیس رو به همه پرسپولیسیها تبریک میگم

....................................

روز قهرمانی پرسپولیس  یکی از بهترین روزهای  زندگیم  بود.

..................................

امیدوارم همیشه قهرمان  بمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط  tan khaste  |